تبليغاتX
موج
 

همانطور که قبلا به اطلاع رسانده بودم  نشریه سیمره در شماره 89 خود به تاریخ شنبه 31 فروردین 87 نوشتاری با عنوان "از بند رهانیدن اشباح" به قلم دوست خوش ذوقمان جناب لطیف آزادبخت به چاپ سپرده بود و در آن از بنده نامی به میان آورده بود که در پست قبلی عین مطلب عرضه گردید. حال پاسخی برای مدیر مسؤول آن نشریه ارسال کرده ام که برای اطلاع شما و با خبر شدن از نظراتتان این جوابیه در وبلاگ درج می گردد.

                

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جناب آقای کیانوش رستمی صاحب امتیاز و مدیر مسؤول محترم نشریۀ سیمره

با سلام و احترام

در شماره 89 آن نشریه به تاریخ شنبه 31 فروردین 87 نوشتاری با عنوان "از بند رهانیدن اشباح" به قلم دوست خوش ذوقمان جناب لطیف آزادبخت به چاپ سپرده اید. چون در این نوشتار از بنده نام برده شده مایلم دیدگاه خود را پیرامون آن به شرح پیوست اعلام دارم . البته بیش از آنکه مایل باشم درج این نوشتار حسب قانون مطبوعات باشد تمایل دارم که از طرف شما و خوانندگان محترم نشریه به عنوان سرآغاز یک اقتراح ادبی در حوزۀ ادبیات بومی این دیار در میان اهل ادب و فرهنگ قلمداد شود.

                                                                                    با احترام- علی زیودار 

 

در بند اشباح

 

پیش از شروع سخن میخواهم از راه دور به لطیف آزادبخت سلام کرده باشم ؛ جناب آزادبخت سلام. نوشته شما را خواندم و از شما بخاطر طرح این موضوع سپاسگزارم. پیرامون مسائلی که مطرح کرده اید نظرگاه خود را بدون تعارف عرضه می دارم.

1ـ شما در تعریف بومی سرودها نوشته اید:

(( بوم‌سرودها يا بومي‌سرودها...به طور مشخص به مجموعه‌اي از سوگ سروده‌ها و تك بيت‌هاي “چل‌سرو” اطلاق مي‌شود که... ))

جناب آزادبخت! تعریفی که از بوم‌سرودها يا بومي‌سرودها ارائه کرده اید تعریفی ناصحیح و ناقص است،  بطوری که بسیاری از مؤلفه های بومی سرود در دایره تنگ و کوچک این تعریف نمی گنجند، شما با این تعریف لالایی ها بومی ،شعرهای مشک زنی و شیردوشی ، آواها و نواهای کار ، اشعار قلندران و دوره گردها، چیستانها، ضرب المثل ها، شعرهای مربوط به مناسبتهای فصلی همچون شب یلدا و ... را نادیده گرفته اید و نگاه خود را به مویه ها و تک بیت های چهل سرو محدود کرده اید. پیداست که با چنین نگاهی نه تنها نمی توان برای بومی پژوهی خط مشی تعیین کرد بلکه حتی امکان داشتن نگرشی جامع ، عمیق و دقیق از طرف صاحب این تعریف غیرممکن است. براستی چگونه با این اعتماد به نفس و بصورتی جزمی و قطعی با استفاده از قید "به طور مشخص" دایره بومی سرودها را تا بدین حد محدود کرده اید؟

2ـ شما پیرامون انتخاب شیوه ترجمه یا بازسرایی برای بومی سرودها نوشته اید:

(( دوست‌داران زبان و ادبيات بومي هنوز در بحث ترجمه يا بازسرايي اين آثار با ترديدهاي فراواني رو‌به‌رو هستند ... ))  در حالی که این تردید هرگز وجود ندارد. پژوهشگر بنا به نیاز و محتوای اثر پژوهشی خود، به ترجمه یا بازسرایی آثار دست می یازد و آنجا که -بعنوان مثال- وجه بارز پژوهش وجه جامعه شناختی بومی سرودها باشد ترجمه آثار کارآمدتر است و جایی که وجه زیباشناختی آثار مورد نظر باشد طبیعتاً بازسرایی به هدف پژوهشگر نزدیکتر است.

3ـ شما نوشته اید:

(( از اوايل دهه‌ي هفتاد كوشش‌هايي براي ترجمه‌ي اين ادبيات به زبان فارسي توسط برخي از شاعران و نويسندگان بومي(نه بومي‌نويس) صورت گرفت اما به دلايلي چون دشواري تهيه‌ي صورتي نوشتاري از اين گويش و نيز عدم امكان انتقال ظرافت‌هاي تصويري و مناسبات نحوي اين ابيات به زبان مقصد اين كوشش‌ها بي‌نتيجه ماند در بيش‌تر موارد ترجمه‌اي كه از اين اشعار ارايه مي‌شد تنها سويه‌ي آشكار و منش ارتباطي شعر را در بر مي‌گرفت و غالباً سويه‌ي ناديدني ، رمزگان تصويري ، مناسبات نحوي و تنوع واژگاني و در يك كلام درخشش فوق‌العاده‌ي زباني اين اشعار ناگفته مي‌ماند . علاوه‌بر آن ترجمه يك‌دست نبود و مترجم ناچار بود به شكل تقليل ‌گرايانه به معادل‌هايي كه فاقد بار آوايي ، عاطفي ، و انگيزشي ابيات بود بسنده ‌كند ... از ميان شاعراني كه بازسرايي اشعار بومي را در دستور كار خود قرار داده و به شكل جدي در اين زمينه كار كرده‌اند مي‌توان شاعراني چون آقايان: زيودار ، خدايگان و اكبري‌نسب را نام برد . اين شاعران كوشيده‌اند كه در بازسرايي‌هاي خود با معادل‌سازي‌هاي تصويري برآيند‌ي كلي از حس و حال اين اشعار را به زبان مقصد بيان كنند . ))

خواننده اهل دقت با خواندن این سطور خیلی سریع متوجه کلی گویی بی هدف و حتی تناقض در افکار نویسنده می شود. در این رابطه چند نکته درخور ذکر است؛

ـ در سطور آغازین این پاراگراف از شاعران و نويسندگان بومي(نه بومي‌نويس) یاد کرده اید. براستی اگر کسانی را که پیرامون بومی سرودها پژوهش می کنند و به ترجمه یا بازسرایی این آثار می پردازند بومی نویس ندانیم پس بومی نویس چه کسی است؟ نکند شما –با تعریفی که از بومی سرودها ارائه کرده اید- تنها سرایندگان مویه ها و ابیات چهل سرو را بومی نویس قلمداد می کنید؟ شما می توانید صاحبان یا سرایندگان این آثار را به ما نیز معرفی نمایید؟

ـ شما از بی نتیجه ماندن كوشش‌های این شاعران و نويسندگان سخن  گفته اید. براستی شما توقع چه نتیجه ای از کارهای پژوهشی در حوزه ادبیات بومی دارید؟ اگر شما بدنبال نتیجه عینی می گردید باید نگاه خود را متوجه شاخه های دیگری از علوم سازید.

ـ شما در ارزیابی کار این شاعران و نويسندگان ابتدا می گویید "در بيش‌تر موارد ترجمه‌اي كه از اين اشعار ارايه مي‌شد تنها سويه‌ي آشكار و منش ارتباطي شعر را در بر مي‌گرفت" و چند سطر بعد و پس از اسم بردن از بنده و آقايان خدايگان و اكبري‌نسب انگار این گفته خود را فراموش کرده باشید می گویید "اين شاعران كوشيده‌اند كه در بازسرايي‌هاي خود با معادل‌سازي‌هاي تصويري برآيند‌ي كلي از حس و حال اين اشعار را به زبان مقصد بيان كنند." به نظر شما مخاطب اهل دقت نظر چگونه با این تناقض آشکار کنار می آید؟

4- شمانوشته اید :

(( در كنار انتقاداتي كه بر بعضي اشعار اين شاعران وارد است (از جمله ، تأثيرپذيري از زبان شاعرانه‌ي هم‌ديگر-محدود بودن دايره‌ي واژگاني-شرطي‌شدن زبان و خودكار شدن فرايند شاعرانه- دور بودن فضاي حسي بعضي از بازسرايي‌ها از فضاي حسي بوم‌سرودها- و مغفول ماندن برخي از عناصر شعر بومي چون رمزگان آوايي و موسيقايي ، و رمزگان اساطيري و كهن الگويي در اين اشعار) كار اين شاعران يكي از مهم‌ترين‌پاسخ‌هايي بوده‌است كه مي‌توان به از دست رفتن تدريجي ظرفيت‌هاي زيبا شناسي شناختي گويش لكي دارد . ))

جناب آزادبخت! این شیوه ی نقد هرگز نمی تواند ثمری داشته باشد. مگر می شود آثار متعدد چند نفر را بصورت توأمان با عباراتی واحد نقد و یا حتی تشریح کرد؟ براستی کدامیک از این شاعران که اسم برده اید و در کدام آثارشان از زبان شاعرانه‌ي هم‌ديگر تأثيرپذيري داشته اند؟ دايره‌ي واژگاني کدام شاعر یا شاعران محدود است؟ آیا شما همه بازسرایی های بنده و نیز آقايان خدايگان و اكبري‌نسب را مورد بررسی کارشناسانه قرارداده اید که چنین با جسارت از مغفول ماندن برخي از عناصر شعر بومي چون رمزگان آوايي و موسيقايي ، و رمزگان اساطيري و كهن الگويي در اين اشعار سخن به میان می آورید؟

بنده پیشتر در مقالۀ مفصلی با عنوان " آوازهای تلخ- نگرشی بر مویه های لرستان" که در فصلنامۀ شعر،سال هفتم،شمارۀ 26 تابستان و پاییز 1378 به چاپ رسیده ، آورده ام:

(( ... یادآور می شود که بواسطۀ استعداد خاص زبان مبدأ نسبت به زبان میزبان یعنی فارسی ، ترجمه و حتی بازسرایی مویه ها تا حدود زیادی غیر ممکن می نماید . لذا در بسیاری موارد از اصل مویه ها به عنوان منبع الهام شعرهایی جدید استفاده شده و نتیجۀ بدست آمده با خود مویه ها فاصلۀ بسیار دارد. با این برآورد ، این قلم هرگز ادعای ترجمۀ مویه ها را ندارد و خواهان آن است که دوستان اهل پژوهش و قلم ، بازسرایی ها را به عنوان آثاری مستقل مورد توجه قرار دهند ...

      بنا به نظریۀ عدم تعین ترجمه « امکان ترجمۀ دقیق معناها از یک زبان به زبان دیگر وجود ندارد و هر معنا در زبانی خاص ساخته می شود و برگردان آن در زبانی دیگر ، معنایی دیگر می سازد . » و دقیقا به همین واسطه امکان ترجمۀ مویه های لرستان که برخاسته از ادبیات شفاهی غنی لکی و لری است وجود ندارد . این قلم ... تنها به بازسرایی کاملا آزاد این چکامه ها پرداخته و هرگز ترجمۀ لفظ به لفظ آنها مد نظر نبوده است بطوری که مویه ها به عنوان منبع الهام شعرهایی تازه مورد استفاده قرار گرفته اند ... این بازسرایی ها تا آنجا از متن اصلی فاصله گرفته اند که می توانند به عنوان آثاری مستقل قلمداد شوند ... ))   (برای مطالعه مقاله آوازهای تلخ می توانید اینجا کلیک کنید.)

     بنابر آنچه حدود ده سال پیش و در مقدمه آن مقاله آورده ام جناب منتقد نیز می بایست آنگونه که یادآوری شده به بازسرایی ها بنگرد.

6ـ این روش قلم زدن نه تنها فرصتی برای زایش مفاهیم –یا به قول شما اشباح- تازه از دل ادبیات بومی فراهم نمی آورد بلکه حتی زمینه ساز رکود و رخوت در حوزه بوم پژوهی می شود.

     در پایان از تأخیری که در نگارش این نوشتار بوجود آمد پوزش می خواهم و امیدوارم آقايان خدايگان و اكبري‌نسب نیز در این رابطه دیدگاه های خود را منعکس نمایند.

 

 

 

 

 

 

 

به قلم علی زیودار :

 

نشریه محلی سیمره در شماره اخیر خود مطلبی را به قلم آقای لطیف آزادبخت با نگاهی انتقادی به مطالعات بوم شناختی درج کرده است . در این نوشتار از بنده نیز نامی به میان آورده و البته مواردی را ذکر کرده که درخــور پاســخ است . فعــلا بــرای اطـلاع شــما عیــن آن مطلب را که از پایگاه اینترنتی سیمره کپی شده می آورم تا در فرصتی مناسب دیدگاه خــود را در این رابــطه عرضه نمایــم . در ضمن از تاخیری که در بروز شدن وبلاگ بوجود آمد پوزش می خواهم .

                           از بند رهانیدن اشباح

”اكنون براي آن‌كه اكنوني قابل شناسايي باشد ، همواره بيش ازحد دير هنگام و بيش از حد زود هنگام است” دايان الام

“بوم‌سرودها” يا”بومي‌سرودها” عنوان گويا و به قدر كافي شفافي براي مجموعه‌اي از آثار بومي است كه محصور بودن در دايره‌ي واژگاني يك گويش آن‌ها را به يك زيست‌بوم تاريخي-جغرافيايي مرتبط مي‌كند در ادبيات بومي زاگرس‌نشينان اين عنوان به طور مشخص به مجموعه‌اي از سوگ سروده‌ها و تك بيت‌هاي “چل‌سرو”اطلاق مي‌شود كه بار اصلي انتقال ميراث‌هاي فرهنگي ادبيات شفاهي گويش لكي را از گذشته تا امروزبر دوش گرفته و بيش‌ترين نقش را در ماندگاري واژگان لكي و مناسبت زباني و هنجارهاي زيبايي شناسي اين گويش داشته‌اند . كثرت گويش‌وران لك و لر ، كه اين گويش مهم‌ترين منبع و مرجع آفرينش‌هاي ادبي آن‌ها محسوب مي‌شود و نيز كثرت و تنوع اين آثار و ديگر ظرافت‌هاي ادبي و هنري موجود در ذخاير فولكلوريك اين جامعه‌ي زباني از يك سو و روند رو به گسترش و پر شتاب تحولات ساختاري جوامع بومي از ديگر سو از جمله دلايلي است كه باعث گرديده است كه مطالعات و ثبت و ضبط آثار ادبي و هنري بومي براي پژوهشگران اين عرصه به امري فوري و خطير بدل شود . با آن‌كه در مجامع و محافل ادبي و هنري به وفور از عنوان ادبيات و هنر بومي سخن مي‌رود ، اما تا كنون جز مطالعات پراكنده و گاه‌گير برخي از علاقه‌مندان ، هنوز آثار بومي اين منطقه به شكلي قابل دفاع جمع‌آوري نشده و حتي آثار شاخصي چون بوم‌سرودها كه به‌طور مشخص هدف بررسي اين نوشتار هستند ، آن‌چنان كه شايسته‌ي اين موضوع است در معرض بررسي قرار نگرفته‌است . دوست‌داران زبان و ادبيات بومي هنوز در بحث ترجمه يا بازسرايي اين آثار با ترديدهاي فراواني رو‌به‌رو هستند . از اوايل دهه‌ي هفتاد كوشش‌هايي براي ترجمه‌ي اين ادبيات به زبان فارسي توسط برخي از شاعران و نويسندگان بومي(نه بومي‌نويس) صورت گرفت اما به دلايلي چون دشواري تهيه‌ي صورتي نوشتاري از اين گويش و نيز عدم امكان انتقال ظرافت‌هاي تصويري و مناسبات نحوي اين ابيات به زبان مقصد اين كوشش‌ها بي‌نتيجه ماند در بيش‌تر موارد ترجمه‌اي كه از اين اشعار ارايه مي‌شد تنها سويه‌ي آشكار و منش ارتباطي شعر را در بر مي‌گرفت و غالباً سويه‌ي ناديدني ، رمزگان تصويري ، مناسبات نحوي و تنوع واژگاني و در يك كلام درخشش فوق‌العاده‌ي زباني اين اشعار ناگفته مي‌ماند . علاوه‌بر آن ترجمه يك‌دست نبود و مترجم ناچار بود به شكل تقليل ‌گرايانه به معادل‌هايي كه فاقد بار آوايي ، عاطفي ، و انگيزشي ابيات بود بسنده‌كند . در بازسرايي‌ها با آن‌كه دست و بال شاعر براي ارايه‌ي خوانشي امروزي از بوم‌سرودها بازتر بود اما اين رويكرد هم مشكلات خاص خود را به همراه داشت . از ميان شاعراني كه بازسرايي اشعار بومي را در دستور كار خود قرار داده و به شكل جدي در اين زمينه كار كرده‌اند مي‌توان شاعراني چون آقايان: زيودار ، خدايگان و اكبري‌نسب را نام برد . اين شاعران كوشيده‌اند كه در بازسرايي‌هاي خود با معادل‌سازي‌هاي تصويري برآيند‌ي كلي از حس و حال اين اشعار را به زبان مقصد بيان كنند . در كنار انتقاداتي كه بر بعضي اشعار اين شاعران وارد است (از جمله ، تأثيرپذيري از زبان شاعرانه‌ي هم‌ديگر-محدود بودن دايره‌ي واژگاني-شرطي‌شدن زبان و خودكار شدن فرايند شاعرانه- دور بودن فضاي حسي بعضي از بازسرايي‌ها از فضاي حسي بوم‌سرودها- و مغفول ماندن برخي از عناصر شعر بومي چون رمزگان آوايي و موسيقايي ، و رمزگان اساطيري و كهن الگويي در اين اشعار) كار اين شاعران يكي از مهم‌ترين‌پاسخ‌هايي بوده‌است كه مي‌توان به از دست رفتن تدريجي ظرفيت‌هاي زيبا شناسي شناختي گويش لكي دارد . نگارنده در اين نوشتار قصد ندارد به بررسي انتقادي بازسرايي‌ها بپردازد ، بلكه به شكل عام‌تر نگاهي به حواشي ترجمه يا بازسرايي آثار بومي انداخته و برخي از ضرورت‌ها و كاستي‌ها پژوهش در زبان و ادبيات بومي را به منظور ايجاد گفت‌وگويي سالم و سازنده در اين زمينه به بحث خواهد گذاشت . (گفت‌و گويي كه مطالعات بومي سخت بدان نيازمنداست . ) براي اهل تاريخ مغبون كننده‌است كه اين آثار(بومي‌سرودها) به‌عنوان قديمي‌ترين ميراث فكري و فرهنگي ديار ما كه هنوز هم تعلقات بومي و مراسم آييني گويشوران لك و لر را تغذيه مي‌كند ، آشنايي قابل اعتنايي را به‌عنوان حاملان فرهنگي از گذشته‌ي تاريخي اين اقوام به دست نمي‌دهد . دشواري يافتن رد پايي در گذشته‌ي اين ديار كه بتواند آزمون و خطاي پژوهشي بومي پژوهان را ضمانت كند تنها مشكل فراراه نيست در اين آثار دلالت شاعرانه جايگزين دلالت تاريخي مي‌شود . اين‌كه جامعه‌ي ايلي بدوي به‌عنوان جامعه‌اي خود مرجع از نظرگاه تاريخي حوزه‌اي چنين غير صريح را براي مكالمه‌ي بينا ، نسلي گويشوران خود برگزيده‌است ، به باور نگارنده يكي از مهم‌ترين زمينه‌هايي است كه گفتمان پژوهشي زبان و ادبيات بومي مي‌تواند بر آن مستقر شود به‌راستي چرا انسان بومي رخدادهاي تاريخي و از اين طريق موقعيت و جايگاه تاريخي خود را قرباني زنده ماندن حيات تخيلي خود كرده‌است؟ آيا همين رويكرد و حذف روايت داستاني و درك اهميت به ياد سپاري بوم‌سروده‌ها در حافظه ، باعث نشده‌است كه هر كدام از اين تك‌بيت‌ها به شعري موجز ، يكه ، و درخشان بدل شود؟ به هر حال به شكل چاره‌ناپذيري كوره راه‌هاي رخداد تاريخي و از اين طريق افق‌هاي تاريخ‌ساز همه‌جا به بن‌بست زيبايي شناسي برخورد كرده و رد پاي تاريخ محو و ناديدني شده‌است . از رخداد به واژه و از واژه به آوا حيات انسان بومي بدوي گوياي گريز دمادم از فاصله‌گذاري است . درك تاريخ به‌عنوان مجموعه‌اي از زمان‌هاي پي‌درپي و تقويمي درك اكنون را دشوار مي‌كند . انسان بومي بدوي هم‌چون انسان زمانه‌ي ما مي‌دانست كه اثبات گذشته به قيمت از دست رفتن اكنون او تمام خواهد شد . حتي در ممالكي كه سنت تاريخ‌نويسي مكتوب ، پيشينه‌ي طولاني دارد ، نويسندگان تاريخ هرگز همه‌ي ماجرا را ننوشتند . ناگفته‌ها و نانوشته‌ها‌ي تاريخ به سلك انواع هنرها درآمد و در محاق چند معنايي افتاد گويي انسان به دنبال آن بود كه هرگز ارجاعي به گذشته‌ي تاريخي و ذخاير و مواريث فرهنگي ، هم‌چون خوانش متون ادبي به امري يكسره ذوقي بدل شود . يونان باستان نمونه‌ي قابل توجهي است . جامعه‌ي كه هم‌چون جزيره‌ي ثبات از قوانين مدون ، دموكراسي نوپا ، مجلس و حقوق شهروندي برخوردار بود و از هستي شناسي و فلسفه تا رياضيات و نجوم در مدارس آن تدريس مي‌شد ، جامعه‌اي كه نويسندگان تاريخش متون تاريخي پرطمطراق گذشتگان را با صداي بلند در ميادين شهر براي مردم مي‌خواندند ، از آن همه متون پر افتخار چه بر جاي ماند؟ “گادامر” از”هگل” نقل مي‌كند كه هنگامي كه يونان باستان اقتدار اوليه و بي چون و چراي خود را از دست داد ، به تمامي بيگانه شد و به موضوع داوري زيبايي شناسانه بدل شد به هر تقدير جامعه‌ي بدوي بومي‌ ما كه به جهت عدم برخورداري از رفاه امساك را به هر وجهي دروني رفتار و رويكرد و جهت‌گيري‌هاي مادي و معنوي خود كرده‌بود ، در زمينه‌ي ترسيم تصويري قابل درك از زندگي و مناسبات تاريخي زمانه‌ي خود هم براي آيندگان جز همين بوم‌سرودها و شماري افسانه و اسطوره آثار دست‌ساز مفرغي چيزي برجاي ننهاده‌است . نسل امروزي پژوهندگان زبان و ادبيات بومي به اين عرصه به‌گونه‌ي بستري تاريخ‌ساز نگاه كرده و با اين احساس تكليف كه با توجه به تحولات سريع دوران ما رسالتي خطير و دشوار در زمينه‌ي ثبت و ضبط اين آثار بر دوش دارند ، بومي پژوهشي را به شكلي غايت‌مندانه هدف مطالعات خود قرار داده‌اند . بهترين خدمتي كه مي‌توان براي محافظت از اين ذخاير معنوي كرد به باور نگارنده آزاد كردن ظرفيت‌ها و ظرافت‌هاي ادبي و فرهنگي ادبيات شفاهي بومي از چنبره‌ي سخت و صلب مناسبات زباني و نحوي گويش‌هاي بومي است . در اين صورت اميد آن‌است كه بتوان اين جوانه‌ي دير‌رس را كه مناسبات شكوفايي و حتي امكانات استقرار و پايداري آن در حال زوال است به پايه‌ي محكم و تنومند ادبيات فارسي پيوند زد . ما به ازاي چنين پيوندي به باوري كه سخت از سوي بيش‌تر هنرمندان بومي پشتيباني مي‌شود ، دست‌كم بخشي از گنجينه‌ي اين ذخاير بومي را از خزان دوران اضمحلال تدريجي‌خرده-فرهنگ‌ها نجات داده و در شاخ و برگ درخت سترگ زبان و ادبيات فارسي ماندگار خواهد كرد . اگر اين تعبيير”ايهاب حسن” را بپذيريم كه سكوت بر چيزي بيش از صرف غياب سخن دلالت مي‌كند ، آن‌گاه خواهيم پذيرفت كه براي ماندگار كردن بسياري از ارزش‌هاي زبان و ادبيات بومي نخست خودمان كه اولين مخاطبان اين ميراث هستيم ، بايد سكوت‌هاي پر رمز و راز آن را سفيدخواني كنيم و از اين گذرسويه‌ي ناديدني اين متون را به خوبي بفهميم . هر گاه ما به متون ادبيات شفاهي بومي نزديك مي‌شويم تا به آن معنايي بدهيم ، گويي دستي از دوردست افق بلند مي‌شود كه:توقف كن! گويي اشباحي كه در سپهر اسطوره جولان مي‌دهند ، ما را به سكوت فرا مي‌خوانند راز چگونه به سوي ما بيايد وقتي كه ما فضا ، زمينه و ابزارهاي به صدا درآوردن اين سكوت هزاره‌اي را فراهم نكرده‌ايم كار سترگي كه آقاي “رحمان‌پور” در زمينه‌ي موسيقي بومي انجام داده‌است ، صرفاً اجراي يك موسيقي اصيل نيست . اين آواها ، اين صداها ، به وجهي رازناك تارهاي صوتي تاريخ بومي را به لرزه درآورده و همه‌ي آن‌چه را كه روز به روز از ما دور و دورتر مي‌شود ، به صحنه مي‌آورد . در زمينه‌ي زبان و ادبيات بومي هم ما به چنين روندي نياز داريم . روزي در محفلي پاريسي”پل‌موران” در گوش “ژان‌كوكتو” شاعر ، نويسنده و فيلم‌ساز نام آشنا زمزمه كرد كه: “اشباح را از بند رهانيدي” اشاره‌ي او به “انتيگون” اثر تازه منتشر شده‌ي كوكتو بود . كار كوكتو در طول چهل سال فعاليت هنري‌اش چيزي به صحنه آوردن راز نبود . گويش‌ها و زبان‌هاي بومي ، بستر زايش معنا هستند . مهم اين است كه هنرمند بومي زبان راز بفهمد ، و آن را در آثارش به كاربندد . هدف بومي پژوهشي ، اگر بتوان براي آن هدفي مشخص كرد قبل از هر چيز خوانش متون بومي است . و خوانش متن از رهگذر كار خلاقه بر روي اين متون به دست خواهد آمد . ترجمه ، بازسرايي و هر كار خلاقه و فكري ديگري بر روي متون بومي نوعي مشاركت فعال در خوانش اين متون است . بومي‌پژوهان گرچه در اهداف و برخي سوگيري‌هاي نظري از ديدگاهي مشترك برخوردارند اما در رابطه با نحوه‌ي نيل به اين اهداف ، ابزارها ، لوازم و رويكردهاي مطالعاتي متفاوتي را به كار مي‌بندند . گروهي از پژوهش‌گران به واسطه‌ي پيشينه‌ي آكادميك خود به دنبال پژوهش روش‌مند در زمينه‌ي زبان و ادبيات بومي هستند .

با اين تعميم كه با كاربست روش مطالعاتي علمي امكان به بار نشستن پژوهش بيش‌تر ، امكان خطا كم‌تر و نتيجه‌ي تلاش‌ها دقيق‌تر است . گروهي ديگر از اين پژوهندگان در مقام تأويل‌گر به آثار بومي نزديك شده و با خوانش اين آثار هرمنوتيك ادبي را در خدمت بومي پژوهشي قرار مي‌دهند . البته هر دو گروه با نقد روش‌هاي پژوهشي هم‌ديگر برخي از محدوديت‌هاي فرا راه مطالعات بومي را به ‌هم‌ديگر نسبت مي‌دهند . در حالي‌كه اهل تأويل روش‌هاي آكادميك تحقيق را در مطالعات ادبي نا كارآمد مي‌دانند ، اهل روش هم با غير علمي خواندن نتايج تحقيق گروه ديگر از ديدگاه‌ها و دستاوردهاي پژوهشي خود دفاع مي‌كنند . در يك نگاه كلي كارهاي هر دو گروه نتايج و آثار مربوط به خود را دارا است و عرصه‌اي فراگير هم‌چون زبان و ادبيات بومي به فعاليت هر دو گروه سخت نيازمند است . هر منوتيك با سيراب كردن فضاي مطالعات بومي از نيروي رهايي بخش و بي پايان تأويل مي‌تواند دورترين زواياي اين آثار را به حوزه‌ي خوانش ادبي بكشاند ، و تحقيق روشمند هم مي‌تواند در مسايلي چون دقايق ‌ علم زبان‌شناسي و واج‌شناسي يا در زمينه‌ي سويه‌ي ارتباطي و پراگماتيك آثار ادبي روندهاي هر منوتيكي را تقويت كند . جزميت‌گرايي منطقي كه در هر گفت‌وگوي ادبي خواستار طرح يك مدل تحليلي رياضي‌وار ، يك ماشين خطا ناپذيرو جامع فلسفي است ، هرگز در پژوهش‌هاي زبان و ادبيات بومي آثار مطلوبي به بار نخواهد آورد . در عوض تأويل مكالمه‌ي نامحدود و گفت‌وگو از متني به متن ديگر افقي پويا پيش پاي خواننده مي‌گذارد افقي كه يگانه ارزش آن نه صحت منطقي گزاره‌ها يا استوار بودن‌اش بر طرحي مشخص ، بلكه تعدد نگرش‌ها ، جلوه‌ها ، افق‌ها و مفاهيم آن است . تأويل‌گر در مقام خواننده‌ي مناسبي يك‌سره از سر ميل با متون زبان و ادبيات بومي برقرار مي‌كند . او در پي آن است كه به تعبير “رولان بارت” ، با بيرون كشيدن نظام هم‌خواني از نشانه‌ها خوانش خود را توجيه كرده و از آن دفاع ‌كند . تأويل‌ هرگز به معناي كشف معناي نهايي متن نيست . در واقع همواره مجموعي از معناها وجود دارد كه پيوسته در حال جرح و تعديل هم‌ديگر هستند و اين معناهابيش از آن‌كه از آن متن باشند ، رو به سوي افق انتظارات خواننده دارند . بازسرايي‌ها در واقع نوعي مكالمه‌ي بينا متني با بومي سرودها هستند . نقب زدن به سوي گذشته سفري ناهموار به سوي يك افق تاريك-روشن است ، هنگامي كه رو به سمت ادبيات بومي داريم معنا به‌عنوان مقصد بيش از آن‌كه در پيش رو باشد در پشت سر است .

 

 

 

به قلم علی زیودار :